به نام خدا
سلام
دوست نداشتم وبلاگمو با ی حس بد شروع کنم.ولی همین حس بد باعث شد وسط این همه سر شلوغی و امتحان طی یک اقدام یهویی تصمیم بگیرم وبلاگ بزنمو شروع ب نوشتن کنم.خیلی وقت بود میخواستم وبلاگ بزنم ولی هی از زیرش در میرفتم.ولی ایندفعه نشد.
حالا این حس بد لعنتی چیه
میدونید بنظر من مزخرف ترین سوالی ک میشه از ی دختر پرسید چیه؟
این ک چرا ازدواج نمیکنی!!!!!!!!!!!
عاقا جون هر کی ک دوست دارین هیچوقت هیچوقت نپرسید این سوال مسخره رو....
نمیدونم شایدم من زیادی حساسم،ولی وقتی ی نفر این سوالو ازم میپرسه حس میکنم آتشفشان درونم فعال شده و میخوام طرفو له کنم.
بدبختی اینه ک نمیشه عکس العمل نشون داد.
آخه من چی باید بگم.بگم ب شما چ.بگم خواستم فضولامو بشمارم.آخه مگه مسابقس
یکی نیست بهشون بگه اگه شرایطی ک میخوام برام پیش بیاد منتظر نمیمونم ک از شما اجازه بخوام.
تو اگر خیلی دلت برا ازدواج نکردن من میسوزه منو ب ی نفر ک میشناسی معرفی کندریغ از یکبار معرفی شدن توسط این آدما.فقط چپ و راست از آدم میپرسن چرا مزدوج نمیشی؟
خیلی حرصم میگیره از این سوال
با خودم عهد کردم زمانی ک ازدواج کردم حتما حتما تو فامیل جدید دخترای خوبی ک میشناسم از دوستام و فامیل خودم معرفی کنم.همین الانم ک مجردم شرایط پیش بیاد این کارو میکنم،ولی متاهل شدم بیشترش میکنم.
ولی از فامیلای خودمون خیلی دلم گرفتهبا خودم فک میکنم من این همه عمو و عمه و خاله و دایی و زن عمو و .... دارم.فقط دو تا از زن عمو هام تا حالا منو ب کسی معرفی کردن
خدایی توقع زیادیه؟بابا اصلا معرفی ب جهنم.معرفی نکن.ولی سوهان روح منم
نشو.هر کی ازم میپرسه دوست دارم محترمانه با پا برم تو دهنش،خیلی جلوی
خودمو میگیرم ک مثل ی خانم رفتار کنم و اندک لبخندی بزنمو بگم هنوز قسمتم
نشده
خدایا آدرس دقیق منو ب نیمه ی گمشدم بده.مثه اینکه آدرس فعلی خیلی پیچیدس هنوز نتونسته پیدام کنه
خدای مهربونم یکم فهم و شعورم ب این فامیلای ما بده.ک اعصاب این بنده خوبتو بیخودی خورد نکنن
دیشب نامزدی دختر همسایمون بودخدایا شکرت، ممنونم ازت،امیدوارم خوشبخت بشن،ی حال خوب وسط حال گیری بعضیا